دلم میخواست یه سلام قشنگ تر میکردم ولی دیگه نمیتونم دیگه حتی حس امدن به نت واپ کردن هم ندارم دنیای من اینترنت با وجود فرزاد قشنگ میشد ولی دیگه فرزادی وجودنداره شایدم بخواد ازدواج کنه ای خدا دیگه خسته شدم از حرفای تکراری روزای تکراری کی میخواد تموم بشه "،نه تنها من بلکه دیگران هم خسته شدن دیگه مجبورم به همه دروغ بگم بگم فرزاد فراموش شد بچها ۱۱ روز پیش یعنی به تاریخ جمعه ۱۷/۴/۹۰فرزاد امد ایران بدون ااینکه به من بگه داره میاد ایران اخه این حق منه شما بگین من چند روز قبل از که اون بیاد ان شدم اونم بود ولی هیچی واسه من ننوشت که میخواد بیاد اونی که میگفت: دوست دارم اونی که میگفت دوس دارم ببینمت خدا اینا خوابه بگوخوابه دوروز بدش دیدم نیومده نت نگرانش شدم مثل همیشه مثل عقده ای ها که زنگ میزدم به خط ایرانش که خاموش بود این بار هم زدم ولی بچها بوق خورد بوق اولو بارو نکردم بوق دوم قطش کردم باورم شد که امده ایران از اونبر زدم به خط خارج اون دیگه خاموش بود فهمیدم امده هیچ کس بهم نگفت امده ان موقع خیلی ناراحت شدم که چرا بهم خبر نداده ۵ روز اول بیرون نرفتم که شاید خودش ارزو کنه منو ببینه وبهم خبر بده ،خبری ازش نشد روز ۵ ام با دوستم رفتم بیرون دیدمش اما چ فایده از پشت سرش راضی نشدم هر روز بیرون منی که دلم نمیخواست بره بیرون باوجود ان دلم پرمیزدکه برم وببینمش تو اخرین آپم بهتون قول داده بودم از این به بعد فقط صحبت من در مورد دانشگاه باشه اما این چند روز یه اتفاق هایی افتاد که مجبورم بازم در مورد فرزاد بگم نمیدونم بهتون گفته بودم به یکی از ارزوهایی که پارسال همین موقع موقعی که داشتم برا کنکور ۸۹ میخوندم رسیدم پارسال هنوز کنکور قبول نشده بودم ومشخص نبود که موفق بشم برم دانشگاه یا نه ؟ ارزو میکردم برم دانشگاه مستقل بشم ارزو میکردم دانشگاهم تو شهر خودم نباشه ارزو میکردم تو دانشگاه یه کاری واسه خودم جور کنم روی پای خودم بایستم خدایا چی بگم فقط میتونم بگم خدایا دوست دارم که هوامو داری وتنهام نمیزاری خوب از کجاش واستون بگم من یه چند روز هست از دانشگاه امدم زود هم میخوام برم دو روز پیش یعنی روز چهارشنبه ۱۱خرداد سال ۹۰ یه اتفاق جدید یه حرف جدید که همیشه منتظرش بودم واسم افتاد همان روزی که این اتفاق افتادامدم واستون بنوسیم ولی دیگه دستم به تایپ نمیرفت نمیدونم چه جوری براتون تعریف کنم از یه روز قبل از سال تحویل که رفت دبی یادتون میاد چقدر گریه کردم بعدشم که رفت دبی میخواستم باهاش چت کنم زیاد محلم نمیداد منم دیگه تحمل این همه تحقیر و نداشتم دیگه تصمیم خودم گرفته بودم که بهش فکر نکنم رفتم دانشگاه وبرگشتم ماهی یه بار تصمیم گرفته بودم بیام این باری که میخواستم بیام هیچ انگیزه ای واسه امدن نداشتم چون دیگه قرار نبود باهاش چت کنم ومطمن بودم خودشم نمیاد باهام چت کنه دیگه بهش فکر نمی کردم فقط گاهی وقتها واسش دعا میکردم وقتی تو لیست گوشیم شمارشو میدیم اشک توی چشمام جمع میشد وسطای اردیبهشت بود تصمیم گرفته بودم بیام خونه وقتی امدم خونه انلاین شدم اولین چیزی هم که نوشت این بود:: سلام.چه خبر از منطقه ببخشید یادم نبود دوست ندارید جواب بدهید.بای دلم دوام نیاورد جوابش دادم دوباره رابطه شروع شد ولی این بار من خیلی تغییر کرده بودم ان سوال میکرد من جواب میدادم خودش هم فهمیده بود من تغییر کردم فقط جواب سوالاشو میدم واز خودم هیچی نمیگفتم سه روز بیشتر نموندم اخرشم بدون خداحافظی رفتم این باری که امدم بازم میخوام زود برم این یه هفته کلاس داشتم ولی چون غیبت نداشتم از استادامون اجازه گرفتم که نمیتونم بیام امدم خونه استراحت کنم ویه پروژه ای که استاد داده بود را انجام بدم وبرگردم فرزاد دوباره یه چیزی نوشت بعد از انلاین شدنم این بار کمتر ودیرتر جوابش میدادم بهم گفت بعضی ها با کلاس شدن دیگه دیر جواب میدن منم نوشتم نه عزیز این چه حرفیه دور یه پروژه هستم ازم پرسید: چه پروژه ای گفتم برنامه نویسی گفت واست انجام میدم ولی من بجای اینکه سوال برنامه نویسی رو بدم چون از برنامه نویسی وجزوش چیزی سر در نمی اوردم امده بودم توضیحات استاد بهش داده بودم گفتم حالا از روی اینها برنامه واسم بساز اونم گفت من اصلا نمیدونم اینا چی هست خلاصه اشتباه از من بود بعد فهمیدم بجای سوال توضیحات استاد بهش داده بودم واونم گیج شده بود فردای اون روز یعنی روز چهارشنبه ۱۱ خرداد ۹۰ یه حرفایی بهم زد که دوباره چشمای من پر از اشک شد اما چون دیگه انو میشناختم حرفاشو باور نکردم میخوام حرفاشو براتون کپی کنم خودتون بخونین وقضاوت کنید توی ادامه مطلب واستون میزارم دیگه نمیدونم باید چی بگم فقط نمیدونم اخر این داستان چی میشه من تا کجا باید پیش برم دلم نمیخواد دوباره کوچیک بشم دوباره خورد بشم دلم نمیخواد دوباره صدای شکسته شدن دلمو بشنوم واسم دعا کنید اخر این داستان ختم به خیر بشه هرشب واسش دعا می کنم با گریه واز خدا براش بهترین چیزا رو میخوام بعضی وقتها به خودم میگم مطمنم هیچکی به اندازه من دوسش نداره همه به فکر خودشونن وبه فکر منافع خودشون ولی من از خدا براش ارزو کردم یکی بیاد تو زندگیش زندگیشو از این رو به اون رو کنه باور کنید از ته دل اینو واسش میخوام پس ببینید من خودخواه نیستم ببینید هیچی تو دلم نیست حاضرم بگردم ویه دختر خیلی خوب واسش پیدا کنم ولی با خانواده مخالفی که اون داره نمیتونم کاری کنم دلم خورده یه روز به این میرسه که هیچکی به اندازه من دوسش نداشت از این حرفا بگذریم توی اخرین اپم نوشته بودم فرزاد واسه من مرد دیگه وجود نداره اما دوباره داره شروع میشه ولی این بار دل من محکمه قرص قرص بهتون قول میدم نمیزارم بشکنه این سایه ای که الان میبینید دیگه تاریک نیست همه چیز واسش روشنه روشنه قرار بود از این به بعد از دانشگاه بگم زیاد سرتونو درد نمیارم از دانشگاه بگم واستون بهتون گفتم میرم سرکار تو اموزش دانشگاه نمیدونم چه جوری واستون تعریف کنم همیشه سختمه یه چیزو بیان کنم تو اموزش ۳ تا پسر وبا یه دختر وبا من کار دانشجویی دارن ۴ تا خانمم هست کارمند اونجا وبا مدیر گروهمون که رئیس اموزشه که استادمونم هست بهش میگن اقای اسماعیلی ، هر کدام از این ۴ تا خانم کارشناس یه رشته هستن وهر کدام از این کاردانشجوها زیر نظر هر کدام ار اونا کار می کنن من واسه خانم مهربان کار می کنم خلاصه روزای اول خیلی کارمو دوست داشتم نه این که الان ندارن دارم ولی خیلی خسته کننده است از این ۳ پسری که گفتم کاردانشجویی دارن یکیشون یه رفتارایی از خودش نشون میده که حتی کارمندای اونجا هم یه شک هایی کردن ولی من اصلا به روی خودم نمیارم یکی دیگشم اقای صارمی که خیلی بچه هست متولد ۷۱ هست که این ادم یه داستانی داره که اگه یادم بمونه واستون یه روز تعریف می کنم خلاصه یه چیزی که خیلی با حاله اینه که صبح ها من خیلی دیر از خواب بلنند میشم چون شبش دیر میخوابیم زینب که زود بلند میشه چون کلاساش ۸ صبحه میاد صدای من میزنه سایه بلند شو مگه نمیخوای بری سر کاراز این حرفش خندم میگیره نه تنها اون بلکه بقیشونم همین جوری میگن بهم میگن خانم کارمند خوبی کاردانشجویی به اینه که نمیزاری وقتت تلف بشه واینکه احتمال زیاد هست که بعد از تموم کردن دانشگاه ،اونجا کارمند بشم خیلی زیاده، ولی من کار توی دانشگاه رو دوست ندارم ،دوست دارم توی کارخونه کار کنم اگه یه روزی خدا بخواد مهندس یه کار خونه بزرگ بشم . بزرگ ترین ارزوم اینه که یه کارخونه بزرگ تو شهرمون بزنم ومطمنم میزنم یه روز همه وقتی این همه پیشرفت منو میبینن شاخشون در میاد دلم میخواد همه ی اونایی که منو دست کم می گرفتن با چشمای خودشون پیشرفت منو ببینن ،من خودمو باور دارم ومطمنم به این ارزوم میرسم تا حالا نشده یه ارزو داشته باشم بهش نرسم شاید فقط عشق فرزاد باشه که بهش نرسیدم اونم میزارم به پای مصلحت راستی توی ادامه مطلب که گفتگوی خودم با فرزاد را براتون گذاشتم ودوست دارم بخونین ونظرات قشنگ خودتون روبرام بزراین فقط ss من هستم و ff فرزاد دوستون دارم بازم مثل همیشه ،شب اخر ،دلم میگیره ودلم نمیخواد خداحافظی کنم دوستون دارم وواسه همتون ارزوی خوشبختی رو دارم مخصوصا دوستای گلم الهام ،حدیث،(که هیچ وقت زحمتهایی که واسم کشید رو فراموش نمی کنم )والهه وزهرا وتمام دوستای نتی گلم راستی بچها ازتون یه خواهش دارم ،میخوام واسه یکی از دوستای نتیم که اسشم حانیه است دعا کنید این دوستم خیلی محتاج دعاست واسش دعا کنید که هر چی خیره واسش پیش بیاد دوستون دارم بای سلام خوشحالم که به وب من اومدین میخوام یه داستان تقریبا عاشقونه از زندگی خودم براتون تعریف کنم عشقی که روزی برایش هر کاری میکردم و هم اکنون جز نفرت چیزی در سینه ی من نیست فرزاد عشق من بود و منیره عشق فرزاد و من خودمم نمیدونم چیکاره بودم این وسط.... عزیزانم منیره وفرزاد اگر بدانی بعد از خدا چقدر دوستتان دارم فرزاد را بخاطر خودش ومنیره را بخاطر فرزاد دوست می دارم فرزاد از وقتی رفتی یک شب ویک روز فقط حالم بد بوده یعنی این اجازه را به خودم ندادم که حالم بد باشه(رفته دبی )
ادامه مطلب
ادامه مطلب
» هر کسی دوس داشت میتونه مطالب این اپمو بخونه هر کسی که واقعا برام ارزش قائله ودوسم داره اجباری نیست
» سفر خیالی منو فرزاد
» فرزاد وقتی خارجه یادش میفته منم هستم لعنتی وقتی میاد ایران انگار نه انگار ادمی هم هست که دوسش
» من دوباره برگشتم
» فرزاد رفت (برای من واسه همیشه رفت )
» عزیزمودیدم ممممممممممممم
» عزیزممممممم فرزاد داره میاد ایران
» خوابگاه(قابل توجه ادمایی که فکر می کنند خوابگاه میتونه جای خونه ادمو بگیره)
» اتفاق
| Design By : Pars Skin |

