اره میدونم خیلی وقته اپ نکردم ،برای اینکه نمیدونستم چی باید اپ کنم اصلا نای نوشتن نداشتم ولی بذارید اتفاق هایی که از اخرین اپ قبلیم افتاد براتون بگم امیدوارم سرتونو درد نیارم اخرین باری که براتون اپ کردم یادتونه دقیقا همون روز فکر کنم یکشنبه بود ، اره درسته همون روز ،یه کم قلبم درد میکرد نمیدونم چرا شاید بخاطر این بود که خیلی خودمو ناراحت میکردم ،خلاصه با الهام دوستم قرار گذاشتیم بریم دکتر ،اول به بابام گفتم ،بابام گفت برو خلاصه ان روز خیلی حالم خوب بود ان روز یه تیپی زدم با بقیه روزا احساس میکردم فرق میکرد، خلاصه به خودم خیلی رسیده بودم ،فقط بخاطر دیدن فرزاد شایدم رفتن به دکتر عمدی بود برای اینکه برم دکتر وتو خیابون فرزادو ببینم . رفتیم تو مطب دکتر ،دکتره بدون هیچ معاینه ای برام قرص ودارو نوشت وچند تا امپول نوشت وگفت بخاطر اعصابه الی هم شروع کردن به حرف زدن وگفتن اره سایه خیلی خودشو بی جهت ناراحت میکنه ،دکتره گفت نباید ناراحت بشی برات خوب نیست توی این سن کم ، بعدش هم با الی رفتیم داروها گرفتیم ، ان کسی که دارو ها رو میداد ازم سوال کرد، برای چی میخوای این امپولا رو بزنی ما هم دلیلشو گفتیم بعد که خانم پرستاره، میخواست امپولا رو بزنه با تعجب گفت برای چی میخوای این امپولا رو بزنی انگار که خدایی نکرده بیماری بدی دارم براش تعجب بودواینکه امپولا انگاری واقعا خطرناک بود ومن نمیدونستم . خلاصه امپولا رو زد بعد قرار شد اژانس بگیریم ،بریم یه جای دیگه الی کار داشت ، از همون جایی که سوار اژانس شدم سرگیجه گرفتم ،هیچ وقت تا حالا اینجور حالی نداشتم هر لحظه حالم بدتر میشد تا به خودم امدم که امپولا روم نساختن نمیدونم چرا ؟؟؟؟؟ هیچ وقت دلیلشو نفهمیدم که ایا امپولا اشتباهی بهم زدن یا روی من الرژی داشته بعد هم رفتیم خونه، گفتم برم یه دوش بگیرم حالم بهتر میشه رفتم دوش گرفتم وقتی امدم بیرون به سر گیجه من تب ولرز هم افزوده شد، اولش کم بود بعد هر لحظه زیاد تر میشد مامان وبابام خیلی نگرانم شدن هر کدامشون برام ابمیوه اوردن فکر کردن فشارم افتاده بعد الی زنگ زد حالمو بپرسه ابجیم بهش گفت نمیتونه جواب بده حالش بده زنگ زد به گوشیم بهش گفتم الی دارم می میرم، نمیدونم چم شده. الی گفت: گوشی رو بده دست سارا (ابجیم ) بعد به اون گفت که بره به بابام اینا بگه مسئله سایه جدیه حتما ببرینش همون دکتر شاید خدایی نکرده امپول اشتباهی زدن بابام نگرانیش بیشتر شد اماده شدم بابام بردم همون دکتر بیمارستان ان دکتره نبود، ولی جاش یکی دیگه بود نمیدونم چطوری براتون بگم انگاری فلج شده باشم به زور راه میرفتم ، بعد دکتر جدیده گفت: امپولای عصری چرا باید روت تاثیر منفی بذاره اینا همش تقویتی بوده ،خلاصه فشارمو گرفت، فشارم 8 بود در حالی که عصرش 11 بود برام یه سرم خیلی بزرگ نوشت وچند تا امپول پرستار بهم زد ولی تب ولرز من کم که نمیشد زیاد تر هم میشد هر کسی می امد دلش برام میسوخت ویه پتو می انداخت روم فکر کنید 4 تا پتو کلفت روی من بود بابام خیلی ترسیده بود فکر کرد داره منو از دست میده هر لحظه میگفت سایه بابا خوبی ؟ من که فکر میکردم واقعا دارم می میرم همش فکر پیامایی که روز قبلش فرزاد بهم داده بود ونگهش داشته بودم ،میترسیدم یکی بخونه بعد از مرگم ان شب دونفر هم خودکشی کرده بودن وقرص خورده بودن ،دونفر مختلف که هرکدامشون نامزدی بودن، بعدش هم یه نفر چاقو خورده بود ومرده بود اورده بودنش بیمارستان ، چه شب نحسی بود خلاصه دکترا هر کاری کردن تب ولرز من تموم بشه نشد که نشد بعدش بابام گفت :سایه جان بلند شو بریم خونه شاید بهتر بشی بعد بلند شدم به زور، نمیتونستم راه برم که بابام دستامو گرفت، چه حس قشنگی بود دستات توی دستای بابات باشه واز کنار صدها ادم که همشون پسر بودن، بخاطر ان پسره که چاقو خورده بود وایستاده بودن، یه لحظه بین این همه جمعیت با دوست فرزاد که روز قبلش ان رو تو اتوبوس دیدم همونی که فرزاد داشت منو بهش نشون میداد یه دفعه با تعجب نگاهم کرد ومن انگار نه انگار اصلا حال خودم نبودم از بین این همه جمعیت رد شدم رفتیم خونه تا موقع سحر حالم بد بود اصلا پلک رو پلک نذاشتم انگار یه لرز شدید که اصلا نمیخواست بند بیاد توی بدنم بود ومن فکر میکردم دیگه هیچ وقت این لرزش خوب نمیشه ومن اخرش می میرم من ان شب واقعا طمع مرگو احساس کردم وبا خودم عهد بستم اگه خوب بشم فرزادو فراموش کنم ، موقع سحر با چشمان گریان رفتم پیش مامان وبابا که سحریشون تموم شده بود میگفتم بند نمیشه لرزشم تموم نمیشه چرااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خلاصه مامانم برام اب نبات درست کرد انگار توی ان اب نبات هزار تا دعا خونده شده بود خوردم ونمیدونم چی شد که صبح چشمامو باز کردم دیدم دیگه لرزش ندارم وای خداااااااااااااا بچهاسلامتی رو همیشه یادتون باشه، هیچی مثل سلامتی نمیشه من شکر سلامتیم کردم وقرار شد دیگه به فرزاد فکر نکنم ان روز الهه بهم تک زد ،با اینکه باهاش قهر کرده بودم سر یه مسئله خودم بهش پیام دادم، ان شب چه اتفاقی برام افتاده همون لحظه بهم زنگ زد ،دختر چیکار کردی فکر کرد خودکشی کردم بخاطر فرزاد ویه خورده باهام حرف زد بعدش الی به زری هم خبر داده بود 10 دقیقه بعد از تماس الهه زری هم بهم زنگ زد که چه اتفاقی برام افتاده الهه فردا صبحش امد پیشم ویه نایلون پر از ابمیوه برام اورد ولی یه چیزیش مزه داشت ،حسابی اون چندروز بهم میرسیدن دست سیاه وسفید هم نمیزدم ،هرچند من هیچ وقت دست وسیاه وسفید نمیزنم یه چند روزی گذشت رفتم نت دوباره یاد فرزاد افتادم این دفعه هر لحظه به فرزاد فکر میکردم حالم مثل ان دفعه میشد ،یهو تب ولرز میگرفتم وشروع میکردم به راه رفتن وخودمو اروم میکردم یه روز تصمیم گرفتم به حدیث دوست اینترتیم که از یه خواهر بیشتر بهم نزدیک بود بهش گفتم با فرزاد چت کنه ودر مورد من حرف بزنه یه شب حدیث همزمان با فرزاد که چت میکرد وجواب منو میداد گفت به فرزاد گفته سایه داره ازدواج میکنه اونم گفته خداکنه ازدواج کنه ،این حرف از صدتا فحش بدتر بود برام از این رو به ان روشدم گفتم من اصلا برای ان ارزش ندارم دوباره حالم بد شد، تصمیم گرفت برای سلامتیمم که شده دیگه بهش فکر نکنم تا 1.5 ماه بهش فکر نکردم وروزا هروقت میرفتم بیرون خودشو اصلا نمیدیدم انگاری اب شده بود رفته بود تو زمین، فقط فاضل دوستشو میدیدم بعد از یک ماه با الهه رفتیم بانک تو صف عابر بودم که فرزادو دیدم ولی با فاضل خیلی برخورد داشتم مخصوصا اینکه پسر همسایمونم بود یه روز تازه ماشینش میخواست از خونشون بیرون بیاره هی داشت پیچ میداد منم مجبور شدم بخاطر ان وایسم تا رد بشه خیلی جاهای دیگه باهاش برخورد میکردم خلاصه شده بود جانشین فرزاد برام من فرزاد دیگه برام مهم نبود ولی همش دنبال این بودم که زورش بیارم غافل از اینکه حتی یه ذره هم براش مهم نیستم، تیپ میزدم میرفتم تو خیابون شاید هرکسی منو میدید میگفت رفته دانشگاه جوگیر شده نمیدونم ولی قیافه ام از این رو به این روشده بودبعد از یه مدت خسته شدم از اینکه بخوام به خودم برسم برای دوست فرزاد که اونم بره برا فرزاد بگه و زورش بیاد دست از این کارم برداشتم فهمیدم چقدر بچگونه فکر میکردم ، هنوز از اخرین اپی که کردم ندیدمش فقط یک بار اونم چند هفته پیش برا یه لحظه با خودم گفتم اون که همیشه هر وقت میرفتم توخیابون میدیمش کجا میره که نیستش دوستامم میگفتن اره انگاری نیستش کنجکاو شدم رفتم دنبال کاراش دوباره شدم همون عاشق همیشگی دلم براش تنگ شده بود خیلی .................... میدونم زیر قولم زدم چیکار کنم دست خودم نبود، دیگه هم از این قولا نمیدم خلاصه توی این دوماه که ازش خبری نداشتم ،هر دفعه توی چت که به یکی حرفای دلمو میگفتم وبهش اعتماد میکردم میگفتم زنگ بزنه به فرزاد ببینه گوشیش روشنه یا نه ،مثل همیشه اگه روشن بود یعنی ایرانه خلاصه یه روز رفتم چت روم یعنی همین چند روز پیش یه اقا پسر که توی مرکز شهر ما هم بود یعنی توی استان ما زندگی میکرد اشنا شدم خیلی مذهبی بود اولاش زیاد حوصلش نداشتم اخه دیگه از مذهب واین چیزا خوشم نمی امد یعنی به نوعی ایمانم ضعیف شده بود یکی از ادمایی که توی این مدت بهش گفته بودم برام زنگ بزنه ببینه گوشیش روشنه یا نه بهم گفت :یه شماره ای بهم زنگ زده شماره رو بهم داد اولش فکر کردم پسره میخواد گولم بزنه ، شماره خودشه الکی که من زنگ بزنم خلاصه من این شماره ایی که به ان پسره زنگ زده بوده احتمال دادم فرزاد باهاش زنگ زده باشه طبق معمول شماره دوستاش باشه میخواسته ببینه دختره یا پسره که مزاحمش شده یه روز ان پسره مذهبی که اسمش حمیدبود، اقایی خودشو بهم اثبات کرد ،بهش گفتم به این شماره زنگ بزن وبگو اقای فاضل.... اخه فکر کردم شماره فاضل باشه ،اونم زنگ زده بوده واون طرف میگه نه اشتباهه ولی این ادمی که میگین شاید بشناسم شاید بتونم شمارشو بهتون بدم بعد هم خداحافظی می کنه بعد حمید بهش زنگ میزنه که شماره دوستش فرزاد هم ندارین بعد اون شماره فرزادو میده و بعدش ان پسره داستانو برا فرزاد میگه ،فرزاد هم کنجکاومیشه ببینه کیه که دنبالشه ، فرداش فرزاد خودش با شماره خودش به حمید زنگ میزنه ببینه که با صدای ان طرف اونو میشناسه یا نه مثلا میگه گوشی اقای باقری حمیدمیگه اشتباهه بعد حمید،خودش زنگ میزنه به فرزاد ویه جورایی با شیرین زبونیش وشوخ طبعیش با فرزاد دوست میشه وبه فرزاد میگه شما قبلن یزد نیومدین، اونم شک میکنه میگه شما یکی از دوستای من هستین، دارین اذیت می کنین خلاصه سوال هایی که من بهش گفته بودمو از فرزاد میپرسه که الان چیکار می کنین، میشه رفتین دبی برام لپ تاب بیارین (الکی به بهانه ) اونم گفته بوده من این روزا میرم .......(مرکز شهرمون که نمیتون بگم)دنبال مجوز هستم که یک خدمات ارتباطی توی شهرمون بزنه ،بعد هر روز حمید از سرکار بنده خدا، وصل اینترنت میشد، وبه من خبر میداد که فرزاد چی گفته ،خلاصه فردا فرزاد قراره بره مر کز شهرمون وحمید باهاش قرار گذاشته که اونو ببینه حمید از نظر من خیلی پسر خوبیه خیلی زیاددددددددددد دلم میخواد بهترین چیزا خدا بهش بده اون شده دادشم ، ومن توی اینترنت هر دفعه دادش صداش میزنم وواقعا از دادشم برام بیشتر ارزش داره(راستی یادم رفت بگم یه دادش دیگه هم دارم که خیلی دوسش دارم ولی چندروزه باهاش قهر کردم اخه خیلی مردهههههههههههههههه خیلی دادشی همین جا میگم خیلی دوست دارممممممممممممم(اینجا منظورم هردوتاشونه من فقط عکس اونو دیدم هیچ وقت هم نشده عکسمو بهش نشون بدم، از اون پسرا نیست که اگه عکسموبهش نشون ندم قهر کنه بهش گفتم دادشی من تا حالا عکسمو به هیچ پسری تو اینترنت نشون ندادم وواقعا هم ندادم ونخواهم داد حتی به فرزاد مگه اینکه فرزاد عاشقم بشه خلاصه اون بهترین دادش دنیاهه وخدا کنه عمر باعزت داشته باشه من قرار بود اگه اون این کارو انجام نده، بزارم حدیث به فرزاد زنگ بزنه وببینه که داره چیکار می کنه واگرنه برای من بد میشد وفرزاد میفهمید که من حدیثو فرستادم خلاصه این دادش من ابروی منو ابروی خودش دانست واین کارو واسم کرد، ممنونم ازت که به خاطر من دروغ گفتی از خدا میخوام یه روز بتونم این دروغ دادشی من که چقدربراش ارزش داره پاک کنم دلم میخواد یه روز موقعیت جور بشه به فرزاد بگم، ولی فرزاد اگه بفهمه به قول الی دوستم همون یه ذره حسی هم که داره بهت از دست میره فرزاد عزیزم کسی که هر لحظه با بودن تو هست، با نفس کشیدن تو هست ،که نفس میکشم واگه یه روز بفهم که توی این دنیا نیستی من خودمو میکشم میدونم اگه بفهمی فکر می کنی من با حمید دوست بودم شاید خیلی فکرای بد کنی ولی فرزاد جونم الان دارم با چشمای پر از اشک برات مینویسم من هیچ وقت به تو به عشق تو خیانت نمی کنم چقدر دلم میخواد یه روز بشینم از صبح تا شب سیری نگاهت کنم فقط نگاه .......... فرزاد عزیزم نمیدونم چرا دل ساده ام ، دلی که همش از تو میگه داره بهم میگه یه روز تو همه ی این نوشته های منو میخونی خداکنه ان روز دیر نباشه ومن عاشق یکی دیگه نشده باشم هر وقت خوندی اگه بدون اینکه من بگم خوندی یه لحظه فقط یه لحظه ازت میخوام، به عشق من فکر کنی، حداقل به اینکه چقدر عاشقونه دوست داشتم ، ولی تو همیشه فکر میکردی ،این اسمش عشق نیست عزیزم درسته من دوستی باتو روقبول نکردم ،درسته شاید خیلی از کارایی که از نظر تو درسته ادم برای عشقش باید بذاره انجام ندادم ،بخاطر این بوده که خدا هم ان چیزایی که تو اسمش میذاری عشق خدا اونا رو قبول نداره منم طرف خدا هستم فرزاد من خیلی دوست دارممم ، فرزاد کاش یه لحظه عشق منو درک میکرد ی ومیفهمیدی که واقعا عاشقتم همه میدونن ،همه دوستام میدونن ،که من بخاطر تو تا حد مرگ هم رفتم، ولی تو همیشه فکر کردی اسم این عشق نیست شاید بخاطر تو کاری نکردم اره توراس میگی ،من بخاطر تو کاری نکردم همه اینا خودخواهی بوده من همش بخاطر دل خودم بوده کاش ولی میدونستی این دل من دیگه دل نیست قلب تو ،دل تو، توی جان منه دل وقلب من خیلی وقته جاشو داده به قلب ودل تو ،دلم میخاد قلبتو با لگد بیرون کنم ولی نمیتونم نمیوتنم فرزاد اگه قلب تو هم بیرون کنم می میرم مگه میشه ادم بدون قلب زند گی کنه میشه ؟ هرکاری کردم یکی دیگه جای قلب تو روبگیره کسی پیدا نشد فرزاد خیلی دلم میخواد ریز به ریز لحظه های عشقی که بهت دارم بنویسم اما برای چی بنویسم وقتی تو میگی این اسمش عشق نیست وقتی تومنوباور نداری، کاش حداقل حرفای الهامو اون شب میشنیدی که بهت میگفت که من چه کارا بخاطر اینکه فقط یه لحظه ببینمت نکردم چه تحقیر ها که نکشیدم، چه خورد شدن ها که ندیدم اره فقط بخاطر دل خودخواه خودم این کارا کردم ولی کاش میدانستی یه نفر بخاطر تو ، بخاطر تو نه بخاطر خودش، بخاطر یه لحظه دیدن تو چه کارا که نکرد چه بی ابرویی هایی که نکشید هیچ وقت یادم نمیره فرزاد کاش توی زندگی من نیومده بودی ،واگرنه من همیشه مثل اولین روزی که تو رودیدم وگفتم این پسره دیگه کیه چقدرم زشته یعنی این پسر .فلانیه...دادش.فلانیه... باورم نمیشه اصلا به اونا نمی امدی فقط چشمات شبیه فرزانه ابجیت بود، که هر وقت میدیمش یادتو می افتادم بعدها هم فهمیدم صدات با صدای بردارت کپ همن یه روز که کار داشتم زنگ زدم به مغازتون نزدیک بود گریه کنم، وقتی صدای برادرت شنیدم که کپ صدای تو بود فرزاد چرا چرااااااااااااااتو باید بیای تو زندگی من تو روخدا از دلم برو بیرون کاش یه لحظه فقط به من حس داشتی میدونی ارزو دارم فقط دستای تو ،توی دستام باشه وارومم کنه کاش برا یه لحظه عاشقم میشدی وتوی اون لحظه نمیدونی چی کارا که بخاطر اینکه بهت اثبات کنم نمیکردم ،بهم میگفتی خودتو بنداز توی این چاه مینداختم خلاصه فرزاد جونم کسی که لحظه به لحظه بهت فکر می کنم یه دنیا خوبی برات ارزو دارم تو دل منو شکوندی منو نخواستی حق داری شاید من زشتم شاید من بی بند بارم شاید شاید همین قدر بدون هیچ وقت بهت خیانت نکردم وبخاطرت پاک بودم وپاک موندم حالا میخوای باور کن میخای نکن ولی خدای من دوستای من منوباور کردن ، عشق منو باور کردن همه میدونن که هیچی توی دل من نیست دل ساده من چه بدبختایی که نکشید چه روزای خوشی که میتونست داشته باشه، ولی بخاطر دل بستن به تو ......... راستی دوستان بهتون قول داده بودم وبم رنگ رویی بگیره حداقل از سیاهی بیرون امدم بچها خبر جدید اینه که زری دوست عزیزم، که نامزدی هم هست ،که حتی هیچ وقت نامزدیشو باور نکردم چون خیلی دوسش داشتم برام سخت بود باور کنم، بخاطر من کارشناسیشو زد، همون شهری که من توش درس میخونم یعنی دوسال پیش منه الانم قبول شده قراره با هم یعنی با نامزدش با ماشین خودشون بریم برا ثبت نامش وای چقدرخوشحالم خدا جونم ممنونم که هیچ وقت تنهام نمیذاری وهوامو داری این بهترین خبری بود که امسال شنیدم بچها، دوستای عزیزم، میدونم زیر قولم زدم ولی دیگه نیستم که بخوام اذیتتون کنم اخه میرم دوماه دیگه میام هر وقت هم بیام دیگه به اینترنت وصل نیستم بخاطر اینکه ابجیم کنکوریه باید اینترنت قطع کنیم تا بشینه درس بخونه ،حیفه اون خیلی درسش خوبه خلاصه هر کسی دوس داشت میتونه مطالب این اپمو بخونه هر کسی که واقعا برام ارزش قائله ودوسم داره نمیخوام مجبورتون کنم پس تصمیم با خودتونه بیشتر برا دل خودم نوشتم وارزوم اینه یه روز فرزاد اینا رو بادقت بخونه ودرک کنه خلاصه دوستان بدی خوبی دیدین حلال کنید دست خدا یارتون خدا نگهدارتون خدایا اینا دوستای صمیمی منن خیلی دوسشون دارم خدایا ازت بهترین چیزا رو براشون طلب می کنم خدایا بحق این ماه رمضان که چقدر مبارک است حاجت همه مسلمینو بده خدیا سلامتی اقام صاحب زمان وظهور فرج ایشان رو ازت میخوام سلامتی همه مریض ها و............................ اخر این که اونی که دوسش داشتم فرزاد رو عاقبت به خیر کن وهر چی خیره بذار جلوی راهش دیروز مثل همیشه رفتم یونی ،ولی با بقیه روزا فرق میکرد قبل از این که داستانو براتون تعریف کنم یه چیزی بگم قبول دارین ادما هرچی تو ذهنشون به تصویر بکشن همون میشه برای من که اینجوریه چیزی که میگم خیلی بارها اتفاق افتاده شاید بخاطر اینه که ناامید نمیشم من از روزی که دارم میرم یونی یعنی از وقتی که ترم تابستون برداشتم توراهی که بابام منو میبره ترمینال به ماشینا نیگاه می کنم یعنی باید بگم به شماره ماشینا اخه شماره ماشینش حفظم خلاصه دنبال ماشین فرزاد اینکه مثلا خواهرش اینا بخوان برن (....مرکز شهرمون)اون بخواد اونا رو برسونه یا اینکه خودش بخواد بیاد ...... اما دیروز به خودم گفتم سایه بسته،تا کی میخوای به این امید که تو یه روزی با اون همسفر میشی باشی اون روز برا اولین بار دلمو زدم به دریا مثل همیشه ناامید وخسته وبا چشمای پر ازخواب واردترمینال شدم رفتم که بلیتو بگیرم اقایی که بلیط میفروشه خیلی پسر خوشکلیه ،ولی کم مونده به این دل ببندم وخورد بشم پسره بهم گفت خانم ...بلیت رزرو کردین گفتم اره اون از بس میرم ترمینال کاملا دیگه منو میشناسه خلاصه سوار اتوبوس شدیم جلو بودم نه اینکه جلوجلو، ردیف دوم ،من چشمم به مسافرایی که وارد اتوبوس میشدن بود نمی دونین یه دفعه فرزاد وارد اتوبوس شد کاش همتون اون لحظه منو درک کنینین که چه حالی پیدا کردم کاش اما هیچ کدامتون نمی تونین تصور کنین حالم بد شد فقط سعی کردم ابرو ریزی نکنم اون لحظه فقط کم مونده بود با صدای بلند فرزادو صدا بزنم داشت میرفت داخل حواسش به من نبود هنگ کردم اونم چه بدجور،این که بلاخره اون چیزی که تو ذهنم به تصویر می کشیدم انجام شد اون لحظه دستامو گذاشتم رو سرم وداشتم می لرزیدم کولر روشن بود قبل از دیدنش سردم نبود اما وقتی اونو دیدم صندلی وخودم شروع کردن به لرزیدن نه اون لرزیدنی که شما فکر می کنید شدید یه زن با بچهش کنارم نشسته بود اونم هر چند ثانیه یه نگاهی بهم میکرد وشاید میخواست بپرسه حالتون خوبه ولی من برا ضایع نباشه گفتم وای چقد رکولر سرده دارم یخ میزنم هر کسی دیگه بود فکر میکرد من یه مریضی دارم وای خدا جون شکرت اگه حالم بدتر میشد ابروم میرفت کولرو کلن خاموش کردم زنگ زدم به الی وبراش تعریف کردم قضیه رو اون بیچاره از توخواب جواب تلفن منو داد وبهم گفت خونسرد باش اما نمی دونست میخوام چی کار کنم حالم کم کم بهتر شد فقط باور نمیشد همین جوری هنگ بودم گوشیمو از تو کیفم برداشتم وبدون هیچ فکری که غرورم شکسته میشه یا نمیشه به فرزاد اس دادم گفتم : سلام دلم نمیخواست هیچ وقت دیگه باهات روبرو بشم،اما فکرش نمیکردم اینجا تواین موقعیت ببینمت هر چی میفرستادم نمیرفت یه تک زدم به گوشیش تا بلاخره رفت اونم جواب داد: کجایی مگه داری میری (اسم مرکز شهرمون) من نوشتم نه دانشگاه .....اخه من توی اون مسیر بودم ولی وسطاش پیاده میشدم دیگه بهم پیام ندادیم اونم انگار واسش مهم نبود کم کم باید میرسیدم دانشگاه وپیاده میشدم بهش پیام دادم : معذرت میخوام،شما امروز برمیگردین چه ساعتی ؟ببخشید که اینومیپرسم ولی از طرف اون جوابی نیومد بهش دوباره پیام دادم مشکلی نداره،جواب ندین معذرت میخوام اقا فرزاد ،قصد جسارت نداشتم به جای اینکه اعصابم خورد بشه ریلعکس بودم ومیدونستم که تقصیر خودمه ولی نمیخواستم سرزنش خودم کنم ان روز با وجود همه اشتباهات نمیخواستم اعصاب خودموخرد کنم سر کلاس بودم جواب داد: ببخشید متوجه نشدم فرستادید .معلوم نیست چه ساعتی .شاید ۱۲ به الهام قبل از اینکه جواب پیاممو بده اس دادم که الهام فقط دعا کن گند زدم دعا کن جواب بده خلاصه بعد از امتحانی که ان روز داشتم زنگ زدم به فرزاد که کی میخوای بیای دقیقا؟ میخوام اگه بشه با شما .....بیام اون گفت خبرت میدم بعد سر کلاس بودم بهم خبر داد که دارم میام حرکت کردم من اون روز تا ۴ کلاس داشتم ولی نمیتونستم اون ساعتی که فرزاد داشت می امد ومیرفتم خونه ولی نمی تونستم ان فرصتو از دست بدم من بخاطر سرگرمیم بخاطر اینکه دور بشم شاید بتونم از اون دور بشم وفراموشش کنم گرفته بودم زدم به سیم اخر رفتم پیش استاد که من میخوام برم وکلاس جبرانی که فرداهم گذاشتی نمیتونم بیام استاد گفت بیای به نفعته یه لحظه ناراحت شد که من چرا اینقدر نسبت به درسم بی خیالم زنگ زدم به ابجیم که الان برام رزو کن شهری که فرزاد رفته بود تا محل دانشگاه من یک ساعت فاصله داشت توی این یک ساعت همه کارمو کردم ناهارمم خوردم و اینکه زنگ زدم به فرزاد دوباره که من فلان ساعت رزو کردم شما هم داخل همون اتوبوسین ان گفت اره فکر کنم خودش باشه گفتم ببخشید که اینقدر من به شما زنگ میزنم اونم خندید وگفت خواهش می کنم اشکال نداره گفت قبل از اینکه برسیم بهت تک میزنم سرجاده باش منم سرجاده منتظر ،فرزاد تکشم زد خلاصه نمیدونم چه احساسی داشتم وقلبم از تو سینه ام داشت در می امد ولی بی خیال بودم فقط سعی میکردم ریلعکس باشم وبه خودم نیارم اتوبوس در دانشگاه وایستاد من سوار شدم به محض سوار شدن فقط چشمم دنبال فرزاد بود که مبادا فرزاد سوار این اتوبوس نباشه وای خدا یعنی نیست ولی ........جلو نشسته بود حواسم نبود فرزاد ردیف دوم جایی که صبح من نشسته بودم، خیلی برام جالب بود جالب تر از همش همون اتوبوس بود که صبح سوار شده بودم رفتم دیدم همه مسافر دراز کشیدن وهمشونم مرد هستن جا بود نه که نبود دوست نداشتم برم صندلی اخر صدای راننده زدم اقای .... میشه یه جایی واسه من پیدا کنید فرزاد هم داشت نگاه میکردوداشت همین جوری میخندید البته نه بلند خوب یه پوزخندی رو لباش بود بگین کجا نشوندم، امد یه اقایی که جلوی جلو اتوبوس نشسته بودو بلند کرد وبردش اخر ومنو نشوند یعنی دقیقا من صندلیم جلو فرزاد بود از کنارش رد شدم بازم بی خیال رو صندلی نشستم تا این ۳ ساعتی که تو راه دارم برسم، الهام بهم زنگ زد وخیلی دعوام کرد اونم احتمالا میشنید منم هی میگفتم میدونم اشتباه کردم ولی برام مهم نیست بعدش هم که داشتیم می رسیدیم به فرزاد اس دادم : این روزو ،به خاطرات گذشته ای که باهات داشتم اضافه می کنم ،اگه مزاحمت ایجاد کردم امروز واقعا معذرت میخوام دیگه تکرار نخواهد شد. اونم جواب داد:من هم خوشحال شدم دیدمت بعد هم رسیدیم وقتی پیاده شدیم فرزاد کنار یه اقا پسر وایستاده بود بعد حس کردم داره منو نشون اون پسره میده پسره برگشته بود وزل زده بود ونیگاه من میکرد اعصابم بهم ریخت گفتم لابد ابروی منو برده وگفته این دختره کشته ومرده منه ،نمیدونم از هرچیز فرزاد بگذرم از اینکه ابرومو ببره نمی تونم بگذرم اون پسره تا لحظه ای که سوار تاکسی شد داشت نیگاه میکرد ودر اخر همه مسافرا رفتن من موندم با فرزاد ،هم من زنگ میزدم به بابام هم اون زنگ میزد که بیان دنبالش ، فرزاد بیرون ترمینال وایساده بود ومن زل زده بوده بهش ونیگاش میکردم اونم میدید ضایع نیگاه می کنم میرفت داخل ترمینال وبعد دوباره می امد یه چیز جالب فرزاد رفت داخل ترمینال اب بخوره بعد اب سرد کن ابش به بیرون ریخته میشد اون پسره خوشکله یادتونه همونی که گفتم بلیت میفروشه امده بود بیرون وایستاده بود وبیرون ونیگاه میکرد یه دفعه گفت: خانم..... یعنی فامیلمو صدا زد گفت الان اب میریزه روتون منم یه دفعه حواسم شد رفتم اون بر فرزاد هم حواسش شد که منو صدا زد حسابی معروف شدم همه منو میشناسن ان روز شده بودم عین این پسرایی که زل میزنن به همه چیز دختر من تا تونستم نیگاش کردم مال من نبود ولی اینو حق خودم میدونستم به کفشش به شلوارش اندامش بازم مثل همیشه شلوار پارچه ای چقدر بگم بهت نمیاد خلاصه بابام امد دنبالم ورفتم توی راه بچه خواهر فرزادو دیدم داشت می امد دنبال فرزاد اونم مثل اونایی که از همه چی خبر داره مثل بقیه روزا زل زده بود به من ورد شد نمیدونم من اشتباه می کنم که فکر می کنم اونا با این نگاهشون از همه چی خبر دارن یا....... نمیدونم خلاصه اون روز گذشت وشب شدزنگ زدم به الهام ، الهام بهم گفت میخوام امشب با فرزاد چت کنم وبگم سایه خره این کارا ور میکنه وخیلی حرفای دیگه خلاصه براش اف گذاشت که یه وقت بذارین باهم چت کنیم ، اون شب ان میشه نمیدونم بخدا چی بگم ولی خیلی بد برخورد کرده بود من مردمو زنده شدم انگار اون شب جواب همه حرفام گرفته بودم زدم به سیم اخر که میخوام فردا بهش زنگ بزنم که بیاد نت میخوام براش حرف بزنم میخوام تا میتونم بهش بگم دوست دارم بگم عاشقتم با اینکه میدونم هیچ فرقی نمی کنه فقط میخواستم بگمو برای همیشه فراموشش کنم زورم گرفته بود اخه الهام بهش میگه سایه عاشق تو بود اون میگه این مسعله اصلا عشقی نبوده ونمیخوام دیگه در این مورد بشنوم داغون شدم یه جا هم الهام بهش میگه (یعنی الی زورش میگیره ) میگه میدونی سایه اصلا حسی به تو نداره اونم میگه: سایه دختر خیلی خوبیه همینی که به من حسی نداره واقعا خوشحالم منواون کاملا با هم فرق می کنیم بچها نمیدونین دیشب داغون شدم حالم اصلا خوب نبود نمیدونم چرا قفسه سینه ام درد میکرد ونمیتونستم بلند گریه کنم وبه زور نفس می کشیدم بابام گفت فردا نباید روزه بگیری ومیبرمت دکتر من دیشب تا جایی که نا داشتم گریه کردم ونزدیک بود از حال برم الهام هم از اون بر باهام با ویس کال حرف میزد ودلداریم میداد هیچی نمیخواستم فقط میخواستم گریه کنم واخرشم الهام خیلی نصیحتم کرد یه خورده اروم شدم ومنو منصرف کرد از زنگ زدن به اون کاش میدونستین دیشب داغون شدم از اون حرفا اولین قدمم این بود که ایدی فرزاد واز تو ادلیست ایدیم برداشتم وحذفش کردم وگفتم تا کی میخوای گول خودت بزنی ولی ایدیشو از تو ادلیست ایدی بهار که باهاش خاطره داشتم پاک نکردم ولی قرار شد دیگه توی اون ایدی نرم دیگه نمیخوام ناراحت باشم میخوام خوش باشم به خودم میگم سایه چته تو الان بهترین دوران زندگیته اینده خوشی داری تو خوشبخت میشی با بهتری وپاکترین مرد بچها دعا کنید اگه خدا بخواد میخوام بعد از این ماه جواب یکی از خواستگارامو بدم ویه زندگی جدید یه وب جدید پر ازداستان های جالب منو همسرم بچها کم کم شبای قدر میرسه تو روخدا برام دعا کنید منم واسه شما دعا می کنم که خوشبخت بشین راستی پست بعدیم دیگه مطمنم از فرزاد حرفی نمیزنم چون دیگه به کلی دارم خاطراتشو میزارم کنار راستی چتی که الهام با فرزاد ان شب کرد رو براتون گذاشتم بخونین اگه دوست داشتین این پست خیلی طولانی شد میدونم ولی دیگه فکر نمی کنم بخوام از فرزاد حرفی بزنم دلم میخواست یه سلام قشنگ تر میکردم ولی دیگه نمیتونم دیگه حتی حس امدن به نت واپ کردن هم ندارم دنیای من اینترنت با وجود فرزاد قشنگ میشد ولی دیگه فرزادی وجودنداره شایدم بخواد ازدواج کنه ای خدا دیگه خسته شدم از حرفای تکراری روزای تکراری کی میخواد تموم بشه "،نه تنها من بلکه دیگران هم خسته شدن دیگه مجبورم به همه دروغ بگم بگم فرزاد فراموش شد بچها ۱۱ روز پیش یعنی به تاریخ جمعه ۱۷/۴/۹۰فرزاد امد ایران بدون ااینکه به من بگه داره میاد ایران اخه این حق منه شما بگین من چند روز قبل از که اون بیاد ان شدم اونم بود ولی هیچی واسه من ننوشت که میخواد بیاد اونی که میگفت: دوست دارم اونی که میگفت دوس دارم ببینمت خدا اینا خوابه بگوخوابه دوروز بدش دیدم نیومده نت نگرانش شدم مثل همیشه مثل عقده ای ها که زنگ میزدم به خط ایرانش که خاموش بود این بار هم زدم ولی بچها بوق خورد بوق اولو بارو نکردم بوق دوم قطش کردم باورم شد که امده ایران از اونبر زدم به خط خارج اون دیگه خاموش بود فهمیدم امده هیچ کس بهم نگفت امده ان موقع خیلی ناراحت شدم که چرا بهم خبر نداده ۵ روز اول بیرون نرفتم که شاید خودش ارزو کنه منو ببینه وبهم خبر بده ،خبری ازش نشد روز ۵ ام با دوستم رفتم بیرون دیدمش اما چ فایده از پشت سرش راضی نشدم هر روز بیرون منی که دلم نمیخواست بره بیرون باوجود ان دلم پرمیزدکه برم وببینمش تو اخرین آپم بهتون قول داده بودم از این به بعد فقط صحبت من در مورد دانشگاه باشه اما این چند روز یه اتفاق هایی افتاد که مجبورم بازم در مورد فرزاد بگم نمیدونم بهتون گفته بودم به یکی از ارزوهایی که پارسال همین موقع موقعی که داشتم برا کنکور ۸۹ میخوندم رسیدم پارسال هنوز کنکور قبول نشده بودم ومشخص نبود که موفق بشم برم دانشگاه یا نه ؟ ارزو میکردم برم دانشگاه مستقل بشم ارزو میکردم دانشگاهم تو شهر خودم نباشه ارزو میکردم تو دانشگاه یه کاری واسه خودم جور کنم روی پای خودم بایستم خدایا چی بگم فقط میتونم بگم خدایا دوست دارم که هوامو داری وتنهام نمیزاری خوب از کجاش واستون بگم من یه چند روز هست از دانشگاه امدم زود هم میخوام برم دو روز پیش یعنی روز چهارشنبه ۱۱خرداد سال ۹۰ یه اتفاق جدید یه حرف جدید که همیشه منتظرش بودم واسم افتاد همان روزی که این اتفاق افتادامدم واستون بنوسیم ولی دیگه دستم به تایپ نمیرفت نمیدونم چه جوری براتون تعریف کنم از یه روز قبل از سال تحویل که رفت دبی یادتون میاد چقدر گریه کردم بعدشم که رفت دبی میخواستم باهاش چت کنم زیاد محلم نمیداد منم دیگه تحمل این همه تحقیر و نداشتم دیگه تصمیم خودم گرفته بودم که بهش فکر نکنم رفتم دانشگاه وبرگشتم ماهی یه بار تصمیم گرفته بودم بیام این باری که میخواستم بیام هیچ انگیزه ای واسه امدن نداشتم چون دیگه قرار نبود باهاش چت کنم ومطمن بودم خودشم نمیاد باهام چت کنه دیگه بهش فکر نمی کردم فقط گاهی وقتها واسش دعا میکردم وقتی تو لیست گوشیم شمارشو میدیم اشک توی چشمام جمع میشد وسطای اردیبهشت بود تصمیم گرفته بودم بیام خونه وقتی امدم خونه انلاین شدم اولین چیزی هم که نوشت این بود:: سلام.چه خبر از منطقه ببخشید یادم نبود دوست ندارید جواب بدهید.بای دلم دوام نیاورد جوابش دادم دوباره رابطه شروع شد ولی این بار من خیلی تغییر کرده بودم ان سوال میکرد من جواب میدادم خودش هم فهمیده بود من تغییر کردم فقط جواب سوالاشو میدم واز خودم هیچی نمیگفتم سه روز بیشتر نموندم اخرشم بدون خداحافظی رفتم این باری که امدم بازم میخوام زود برم این یه هفته کلاس داشتم ولی چون غیبت نداشتم از استادامون اجازه گرفتم که نمیتونم بیام امدم خونه استراحت کنم ویه پروژه ای که استاد داده بود را انجام بدم وبرگردم فرزاد دوباره یه چیزی نوشت بعد از انلاین شدنم این بار کمتر ودیرتر جوابش میدادم بهم گفت بعضی ها با کلاس شدن دیگه دیر جواب میدن منم نوشتم نه عزیز این چه حرفیه دور یه پروژه هستم ازم پرسید: چه پروژه ای گفتم برنامه نویسی گفت واست انجام میدم ولی من بجای اینکه سوال برنامه نویسی رو بدم چون از برنامه نویسی وجزوش چیزی سر در نمی اوردم امده بودم توضیحات استاد بهش داده بودم گفتم حالا از روی اینها برنامه واسم بساز اونم گفت من اصلا نمیدونم اینا چی هست خلاصه اشتباه از من بود بعد فهمیدم بجای سوال توضیحات استاد بهش داده بودم واونم گیج شده بود فردای اون روز یعنی روز چهارشنبه ۱۱ خرداد ۹۰ یه حرفایی بهم زد که دوباره چشمای من پر از اشک شد اما چون دیگه انو میشناختم حرفاشو باور نکردم میخوام حرفاشو براتون کپی کنم خودتون بخونین وقضاوت کنید توی ادامه مطلب واستون میزارم دیگه نمیدونم باید چی بگم فقط نمیدونم اخر این داستان چی میشه من تا کجا باید پیش برم دلم نمیخواد دوباره کوچیک بشم دوباره خورد بشم دلم نمیخواد دوباره صدای شکسته شدن دلمو بشنوم واسم دعا کنید اخر این داستان ختم به خیر بشه هرشب واسش دعا می کنم با گریه واز خدا براش بهترین چیزا رو میخوام بعضی وقتها به خودم میگم مطمنم هیچکی به اندازه من دوسش نداره همه به فکر خودشونن وبه فکر منافع خودشون ولی من از خدا براش ارزو کردم یکی بیاد تو زندگیش زندگیشو از این رو به اون رو کنه باور کنید از ته دل اینو واسش میخوام پس ببینید من خودخواه نیستم ببینید هیچی تو دلم نیست حاضرم بگردم ویه دختر خیلی خوب واسش پیدا کنم ولی با خانواده مخالفی که اون داره نمیتونم کاری کنم دلم خورده یه روز به این میرسه که هیچکی به اندازه من دوسش نداشت از این حرفا بگذریم توی اخرین اپم نوشته بودم فرزاد واسه من مرد دیگه وجود نداره اما دوباره داره شروع میشه ولی این بار دل من محکمه قرص قرص بهتون قول میدم نمیزارم بشکنه این سایه ای که الان میبینید دیگه تاریک نیست همه چیز واسش روشنه روشنه قرار بود از این به بعد از دانشگاه بگم زیاد سرتونو درد نمیارم از دانشگاه بگم واستون بهتون گفتم میرم سرکار تو اموزش دانشگاه نمیدونم چه جوری واستون تعریف کنم همیشه سختمه یه چیزو بیان کنم تو اموزش ۳ تا پسر وبا یه دختر وبا من کار دانشجویی دارن ۴ تا خانمم هست کارمند اونجا وبا مدیر گروهمون که رئیس اموزشه که استادمونم هست بهش میگن اقای اسماعیلی ، هر کدام از این ۴ تا خانم کارشناس یه رشته هستن وهر کدام از این کاردانشجوها زیر نظر هر کدام ار اونا کار می کنن من واسه خانم مهربان کار می کنم خلاصه روزای اول خیلی کارمو دوست داشتم نه این که الان ندارن دارم ولی خیلی خسته کننده است از این ۳ پسری که گفتم کاردانشجویی دارن یکیشون یه رفتارایی از خودش نشون میده که حتی کارمندای اونجا هم یه شک هایی کردن ولی من اصلا به روی خودم نمیارم یکی دیگشم اقای صارمی که خیلی بچه هست متولد ۷۱ هست که این ادم یه داستانی داره که اگه یادم بمونه واستون یه روز تعریف می کنم خلاصه یه چیزی که خیلی با حاله اینه که صبح ها من خیلی دیر از خواب بلنند میشم چون شبش دیر میخوابیم زینب که زود بلند میشه چون کلاساش ۸ صبحه میاد صدای من میزنه سایه بلند شو مگه نمیخوای بری سر کاراز این حرفش خندم میگیره نه تنها اون بلکه بقیشونم همین جوری میگن بهم میگن خانم کارمند خوبی کاردانشجویی به اینه که نمیزاری وقتت تلف بشه واینکه احتمال زیاد هست که بعد از تموم کردن دانشگاه ،اونجا کارمند بشم خیلی زیاده، ولی من کار توی دانشگاه رو دوست ندارم ،دوست دارم توی کارخونه کار کنم اگه یه روزی خدا بخواد مهندس یه کار خونه بزرگ بشم . بزرگ ترین ارزوم اینه که یه کارخونه بزرگ تو شهرمون بزنم ومطمنم میزنم یه روز همه وقتی این همه پیشرفت منو میبینن شاخشون در میاد دلم میخواد همه ی اونایی که منو دست کم می گرفتن با چشمای خودشون پیشرفت منو ببینن ،من خودمو باور دارم ومطمنم به این ارزوم میرسم تا حالا نشده یه ارزو داشته باشم بهش نرسم شاید فقط عشق فرزاد باشه که بهش نرسیدم اونم میزارم به پای مصلحت راستی توی ادامه مطلب که گفتگوی خودم با فرزاد را براتون گذاشتم ودوست دارم بخونین ونظرات قشنگ خودتون روبرام بزراین فقط ss من هستم و ff فرزاد دوستون دارم بازم مثل همیشه ،شب اخر ،دلم میگیره ودلم نمیخواد خداحافظی کنم دوستون دارم وواسه همتون ارزوی خوشبختی رو دارم مخصوصا دوستای گلم الهام ،حدیث،(که هیچ وقت زحمتهایی که واسم کشید رو فراموش نمی کنم )والهه وزهرا وتمام دوستای نتی گلم راستی بچها ازتون یه خواهش دارم ،میخوام واسه یکی از دوستای نتیم که اسشم حانیه است دعا کنید این دوستم خیلی محتاج دعاست واسش دعا کنید که هر چی خیره واسش پیش بیاد دوستون دارم بای دلم براتون خیلی تنگ شده بود دلم میخواست اپ کنم روز اول عید ولی اصلا دستم به تایپ نمیرفت بچها من از این به بعد میخوام به وبلاگم رنگ رویی بدم تازه میخوام تصاویر خوابگاه دانشگاه بزارم تو وبم میخوام خلاصه جذابیتشو بیشتر کنم شما هم کمکم کنین خوب حالا بیایم از چی بگیم با اینکه گذشته دیگه مرده دیگه نیستش ولی بعضی وقتها گذشته ادمو اذیتشون میکنه ولی خوبیش اینه که من اینجور ادمی نیستم هیچ وقت نگفتم پشیمونم از کارام فقط دیگه تکرارش نکردم درستش همینه بچها قبل از عیدی اتفاقای عجیبی واسم افتاد نمیدونم چه جوری واستون بگم ولی دیگه دلم نمیخواد از گذشته حرف بزنم از فرزاد حرف بزنم نمیدونم بگم که به صورت کلی فراموشش کردم یا نه ولی دیگه بهش فکر نمیکنم قبل از عیدی فقط میتونم بگم با فرزاد دوباره ارتبا ط برقرار کردم طی یه وقایعی که افتاد ولی قول میدم براوت شرح بدم که چه اتفاقی افتاد الان اصلا حسش نیست بگم فردا قراره برم دانشگاه _دانشگاه منم که میدونین شهر دیگه است میرم تا 1 ماه دیگه شاید م زودتر اومدم میخوام بگم که دفعه بدی که امدم براتون توی ادامه مطلب شرح میدم بچهااااااا عروسی داداشمه بلاخره نمردیم خونه ما عروسی شد یعنی میخواد بشه ایشالا وای خدایا چقدر خوشحالم میرم شیراز لباس مجلسی میخرم بچها من اصلا از زندگی لذت نمیبردم وقتی اسم عروسی داداشم می امد تمام دوستام خوشحال بودن میخوان بیان عروسی ولی من خوشحال نبودم ولی امسال سال خوبی ایشالا واسم خدا روشگر فرزاد رفت دبی یه روز قبل از عیدمنم یه روز قبل از عید گریه هامو کردم وتصمیم گرفتم فراموشش کنم با دوریش با اینکه اصلا شاید بگم درست ندیدمش حتی وقتی دوباره قبل از عید برگشتم واسه سال تحویل فقط یه بار دیدمش برا اخرین بار اونم تو فاصله چند متری ولی اون منو ندید خلاصه بگم دیگه بهش فکر نمی کنم گاهی وقتها خودش یهخ چیزایی بهم پی ام میده بهش میگن متلک ولی من اهمیت نمیدم راستی بچها اولین سیزده ای که بهم خوش گذشت امسال بود خدا روشکر تاب بستیم با دوتا عروسمون با مامانم با دوتا ابجی ام با یکی از داداشام خلاصه ماشین شوهر عمه کرایه کردیم دختر عمه مون هم دعوت کردیم همرامون امد رفتیم جای پارسالیمون که پارسال با ماشین خودمون رفتیم بابام گفته امسال هم میخواد ماشین بخره خوشحالم منم میرم مدرک میگیرم سوار میشم اگه این دداداش غیرتی ما بزاره خلاصه تاب بستیمو خیلی بهمون خوش گذشت خدا روشکر انشالا امسال سال پربرکت واسه خودم دوستام خانوادم باشه بچها بازم میخواستم طولانی نشه معذرت میخوام سرتونو درداوردم بازم شب اخر همیشه شب اخری که میخوام برم دانشگاه دلم میگیره ولی خدا روشکر این دفعه دغدغه این که تحقیامو انجام ندادم واینکه امتحان دارم وندارم بازم میگم دلم این دفعه یه ذره واسه سیتمم تنگ میشه از دوستای خوبم هم تشکر میکنم مخصوصا الهام _حدیث که برام خیلی زحمت کشید توی این مدت واقعا ازت ممنونم حدیث جون باید بگم تو هم از دوستای صمیم ام که همشهریمم هستن کم نیستی والهه وزهرا جونم که با اینکه ازدواج کرد بازم به فکرمه ممنونم ازش قربون همتون وهمچنین دوستیا اینترنتیم که گاهی وقتها باهاشون چت میکنم ازتون ممنونم اگه برنگشتم حلالمون کنید انگار میخوام بمیرم که دارم از همه حلال بودی میکنم بچها مثل همیشه خداحافظ قرار بود فعلا دیگه نیام ولی من نرفتم دانشگاه خودتون میدونین چرا نرفتم چون قرار بود این چهارشنبه فرزاد بیاد ایران به خودم گفتم اگه برم دانشگاه ونبینمش می میرم وتمام فکرو ذهنم پیش اونه گفتم می مونم می بینمش بعد میرم اخرین بار که با هم چت کردیم اون گفت تا من وبتو نبینم دیگه با هات چت نمی کنم منم کسی رو نمیشناختم که بهش بگم نقش بازی کنه وخودشو جابزنه خبر جدید .................................................................... من از وقتی رابطه چتیمان با فرزاد بهم ریخت با اینکه نمیدونست من کیم داعم واسه منشی کافینت فرزاد که باهاش اشنایی داشتم زنگ میزدم ومی گفتم فرزاد امده یا نه من امروز صبح رفتم بانک وهمچنین همراه الهام دوستم که میخواست واسه ابجیش کادو روز تولد بخره رفتیم فکر می کردم هنوز نیومده اول یه نفرو دیدم شبیه خودش بود مردمو زنده شدم جلوتر رفتیم خودش بود من اولش حواسم نبود الهام بهم گفت این فرزاد نیست یه لحظه نگاه کردم دیدم خودشه اما نمیدونم چطوری دوام اوردم دونگاه باهم بعد از این همه وقت من سریع سرمو انداختم جلو ونگاهش نکردم الهام که زل زده بود وداشت نگاهش می کرد خلاصه خیلی ضایع بودیم فرزاد با دوستش با هم سوار موتور بودن ،دوستشم نگاه می کرد یعنی ابروی من پیش هر کس وناکسی رفته چرا خدا یکی دیگه نمیاد تو زندگی منننننننننننننن چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا یکی که جای اونو بگیره یکی که دوستم داشته باشه ودوسش داشته باشم واینقدر تحقیر نشم خلاصه فرزاد با دوستش دوباره برگشتن با موتورشون فرزاد موقعی که منو دید داشت با موبایل حرف میزد واسم مهم نیست که دوباره برگشت واسه من بوده یا هر کس دیگه مهم اینه که از رو هوس برگشته ومیخواسته دوست دخترشو ببینه نه اینکه بخاطر خود من برگشته باشه مطمنم یه روزی این عشق به پایان میرسه عشقی که ۴ ساله دارمش ،عشقی که منو سوزوند عشقی که اینده منو خراب کرد ،ولی خدا نجاتم داد نزاشت نابود بشه با قبول شدن دانشگاهم با رفتن او ، خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا نجاتم بده کاری کن یکی دیگه بیاد تو زندگیم چرا من عاشق نمیشم ،چراااااااااااااااااااعاشق کسی شدم که یه ذره مهر من تو دلش نیست بچهاااااااااااواسم دعا کنید هفته اینده قراره برم دانشگاه بچها زنگ میزنن بهم چرا نمیای از درسات عقب می افتی بچها واس خودشون میگن واسه دلتنگی خودشون واسه اینکه کسی نیست تو خوابگاه واسشون بگه وبخندن ولی این دفعه رفتم دیگه نمیتونم شوخ باشمو بگمو بخندم فقط باید دلداریم بدن بچها واسم دعا کنین من یه جور دیگه امدن اورو تو ذهنم تصویر کشیده بودم احساس می کردم خوشکل نبودم به خودم نرسیده بودم خلاصه غافلگیر شدم از همه مهمتر خودمو خوب جمع جور کردم بعد از این همه وقت چون فکر می کردم ان لحظه از زیادی نگاهم بهش می افتم می میرم توی این جمعیت بخدا خیلی دوستون دارم ولی ناراحتم که چرا تو این مدت کسی حتی نیامد سراغی از ما بگیره اشکال نداره یه جایی خوندم انسان نباید زود رنج باشه بچها من امدمممممممممممم با خبرهای جدید
بچها یادتون میاد گفتم تو خوابگاه ناراحتم که چرا یه دوست خوب ندارم ووقتی به دوستای هم شهری خودم فکر میکردم دلم اتیش میگرفت که چرا اینجا همه بدند ومثل اونا نمیشن من اقرار میکنم که اشتباه کردم تو خوابگاه جدید هر طبقه ای ۴ سوئیت داشت وهر سوئیتی ۲ اتاق یه اشپزخونه اوپن یه دستشویی حالا از رابطمون بگم اولاش خیلی با هم بد بودیم یه روز من با همه اون ۶ نفر قهر بودم وکارم فقط گریه کردن بود نمیدونم چه جوری براتون بگم که چه خصوصیاتی داشتن ولی مطمنم اگه بگم شما حق رو به من میدین به هر وارد جزئیات نمیشم رابطه بدما تاجایی رسید که من تصمیم گرفتم از اون سوئیت برم خلاصه روزی که میخواستم از اون سوئیت برم رفتم حلال بودی روزی که من گفتم دیگه نمیرم رابطمون بهتر بهتر شد بذارین از الان براتون بگم الان هممون عاشق هممیم چرا دروغ بگم (الهام عشق من) هم اتاقیم که ما بهش میگیم الهام ارش چون دوستامون هر کدامشون به نام هستند ونامزد دارن داشتم میگفتم به غیر از من بچها همشون عاشق من هستند جدا از تعریف من خیلی شلوغم اگه یه روز نباشم بچها هر جا باشم زنگ میزنن کجایی بیا واینو هم بگم خیلی شوخم تمام خوابگاه منو میشناسن منظورم ۵ طبقه هست بچها واسم زنگ زدن تو تعطیلی که الان داریم بهم میگن کسافت دلمون واست تنگ شده الهام نزدیک بود گریه کنه ولی من اصلا دلم تنگ نمیشه نمیدونم چرا من عاشق خانواده ام هستم عاشق دوستام هستم ولی دلم واسشون تنگ نمیشه تنها کسی که تو خوابگاه دیر به دیر خونه میرفت من بودم بچها همه دلشون تنگ می شد وگریه می کردن ولی من من نمیدونم چرا این خصوصیتو دارم شاید عشق فرزاد ودوری اون منو به این روز کشوند گفتم فرزادددددددددددددددددددددددد بذارین از عشقم از جونم بگممممممممممممممممممممممممم فرزاد کجایی ببینی که من چقدر دوست دارم بچها من هیچ وقت دیه بهش نمیگم دوست دارم من بخاطر اون خودکشی کردم روزی که در حال مرگ بودم اون کجا بود روزی که ...... از کجای دردام بگم براتون من نمیخوام بدی منیره بگم من منیره رو دوست دارم ولی منیره که دوسش داشت فرزاد هم عاشقش بود چی کار کرد اون که عشقش دو طرفه بود وهمیشه منیره به من میگفت من میمیرم واسه فرزاد/ واسه فرزاد چکار کرد حتی حاضر نشد به مامانش بگه من فقط اونو میخوام اون میگفت من نمیتونم به مامانم بگم به نظرتون من باید به مامان منیره بگم چرا نمیزارید این دوتا با هم ازدواج کنن یا خود منیره باید کاری میکرد اون هیچ تلاشی واسه عشقش نکرد اگه فرزاد به من پشت نکرده بود وبا من بد رفتاری نکرده بود ومنو درک میکرد وکم کم به من میگفت دوست ندارم من حاضر بودم براشون همه کار بکنم. کم هم نکردم سعی میکردم که این دوتا رو نشون هم بدم ولی نشد من اون موقع ارزوم بود فرزاد به منیره برسه چون خودمو فنا کرده بودم ودیگه عشق خودمو نمیدیم روزی که شنیدم منیره میخواد ازدواج کنه من زنگ زدم به منیره گفتم منیره تو داری ازدواج می کنی گفت :اره گفتم منیره پس فرزاد چی ؟ میدونین چی گفت :گفت اون فقط یه خواستگار بود همین از دست من هیچ کاری بر نمی امد منیره گفت ما همه ی حرفامون با خواستگار جدیدمون زدیم هیچ وقت دلیل منیره رو واسه کاری که کرد ومنتظر فرزاد من نموند نفهمیدممممممممممم ولی فرزاد حقش نبود همیشه فکر میکردم بخاط اینکه دل منو شکوند این اتقاق افتاد چون من واگذارش کردم فرزاد خیلی دل منو شکوند من همه چیزمو بخاطر اون از دست دادم من ایمانم که مهمترین چیزمه بخاطر اون ازدست دادم همه به من میگفتن دیونه خوشحال باش که بینشون بهم خورده چون اجیم که این خبرو بهم رسوند گفت:دیونه چرا ناراحت شدی میدونید چرا ناراحت شدم چون من روزی که شنیدم فرزاد اون دوست داره واسم سخت بود قبول کنم بعد از مدتی قبول کردم وواسه فرزاد تلاش کردم با همه بی وفایش نسبت به من. کوتاهی از خودش بود. من ۲ سال پشت کنکورموندم فقط بخاطر علاقه به اون نمیتونستم درس بخونم بعد که اون رفت رفتم ۳ ماه کتابخانه ودر اخر قبول شدم من خیلی وقت پیش باید میرفتم این رشته بخاطر علاقه به پرستاری ویا مامایی شاخه های پزشکی فرقی نمیکنه که بتونم انتقامم از فرزاد در اینده شغلیم بگیرم ولی بعد از چت کردن با اون البته بدن اینکه بفهمه من کیم فهمیدم او رشته پرستاری وما مانی رو اصلا جز رشته ها حساب نمیکنه خیلی خوشحال شدم وناراحت هم شدم که فرزاد این رشته ها رو دوست نداشته کاش زودتر رفته بودم رشته خودم من بخاطر اینکه رشته پرستاری قبول نمی شدم نمیرفتم ولی رشته خودم اسا نتر بود قبول شدنش به هر حال من عاشق رشته ام هستم من از وقتی رفتم دانشگاه وقتی میام خونه میشینم پای اینترنت وبا اون چت می کنم البته بدون اینکه بفهمه من کیم اینجوری حداقل ازش خبر دارم نیاز نیست خودمو کوچیک کنم از کسی درموردش بپرسم نمیدونید فرزاد همه زندگی منه من با زنده بودن اون زنده ام ممممممممممممممممم من با نفس کشیدن اون هست که نفس میکشم خدایا معذرت میخوام ما اگه نفس می کشیم فقط با با وجود خداست اینو اشتباه گفتم خدایا معذرت روزا رو لحظه شماری می کنم برا دیدنش خبر مهم میدونین چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ عشقم داره میاد ددددددددددددددددددددددددددد شاید بگین غرورتو بشکن من غرورمو هزار بار شکستم وبهش گفتم دوست دارم فایده نداشت فقط امیدم به خداست که عشق منو به دلش بندازه میدونم من دیونه ام اره عاشقی ادمو به جنون می کشه خیلی ها به من میگن تو دانشگاه کسی رو پیدا نکردی من میگم من اون جا نگاه کسی میکنم که ببینم کسی نگاهم می کنه یا نه ما ۴ تا پسر تو کلاسمون داریم که اینقدر صاف وساده اند که عین داداشم هستنند بازم با اونا حرف نمیزنم خداییش فقط با یه نفرش فقط اونم در مورد درسی یکی دوبار حرف زدم اونم کوتاه ما حتی سلام هم نمی کنیم نه تنها پسرای کلاسمون من حتی فامیلی دخترای کلاسمون هم نمیدونم یه دوست دارم با همه سرو کله میزنه به من میگه تو چرا اینقدر با پسرای کلاسمون رسمی حرف میزنی نمیدونه من فقط یه نفر دارممممممممممممممممممممممممم هیچ کسو دیگه نمیخوام که اونم منودوست نداره بچها ببخشید سرتونو درد اورد م میدونم شاید همه داستانو نخونین ولی خیلی خوشحال میشم بخونین بچها شاید حالا حالا ها نتونم بیام فعلا تا بد .........دوستون دارم از همه تون معذرت میخوام که توی این مدت نتونستم بیام تو وبلاگتون بوس بوس بای ی ی ی ی ی خونه يادم رفته بود بهتون بگم که که دانشگاه قبول شدم ودارم ميرم دانشگاه بود خاطرات دانشجوييت رو بنويس منم تصميم گرفتم که تک تک لحظه هاي دانشجويي ام رو در خاطراتم که همون وبلاگمه بنويسم چند روز قبل از دانشگاه رفتن لحظه شماري ميکردم برم دانشگاه اما روزهايي که تو خوابگاه بودم وميرفتم سر کلاسام واز خونه و خانواده ام دور بودم لحظه شماري مي کردم وهر روز مثل بچه ها يکي از روز ها رو خط ميزدم تا اينکه موقع رفتن به خونه فرا برسه هميشه من تو زندگي اشتباهات زيادي کردم اينم يکي از اشتبا هات فکریم بود که فکر ميکردم از خونه دور بشم ميتونم زندگي با انگيزه اي داشته باشم ميخوام از تک تک لحظه هايي که تو خوابگاه بودم براتون بگم : اولين روزي که رفتم با پدرم رفتم دانشگاه وادرس خوابگاه رو گرفتیم از اونجا با يه دختر اشنا شدم فکر ميکردم ميتونيم با هم دوستايي خوبي باشيم بعد با همان دختر و به همراه پدرم رفتيم خوابگاه وسايلم رو بردم خوابگاه که مثل خونه بود بهتره بگم خونه بود که روز به روز بر تعدادش زياد مي شد فکر کنيد 50 نفر تو يه خونه که 4 اتاق بيشتر نداشتاخه به ما قول يه ساختمان ۵ طبقه داده بودن ولي خوابگاه جديد هنوز اماده نشده بود بچه ها همشون عاصي شده بودند شب اول گذشت اما چه جوري گذشت يادم نمياد ولي خيلي بد گذشت شب دوم هم به هر سختي بود داشت مي گذشت همان دختري که گفتم تو دانشگاه باهاش اشنا شديم بابام قبل از رفتن به خونه شماره اونو ازم گرفت که برام زنگ بزنن اخه من گوشي نخريده بودم اگه بدونيد توي اين مدت من چقدر تحقير شدم بابام کاري داشت زنگ ميزد به گوشي ان دختره وبا من صحبت ميکرد من خيلي اذيت ميشدم که چرا خودم گوشي ندارم وبايد محتاج ديگران باشم من روحيه حساسي داشتم اگه کسي حرفي به من ميزد ديگه نميتونستم تحمل کنم ان روز ان دختره امد کنارم نشست من يه دفعه يادم رفته بود که الهام دوستم بهم گفته بود که سفره دلتو برا کسي نگو براي اون دختره که اسمش مژده بود سفره دلمو گفتم اما خيلي پشيمون شدم ان شب مژده به من گفت ميخواي خطي که داري بذار روي گوشي من و براي دوستات زنگ بزن من با خواهش اون ازش گرفتم خيلي خوشحال بودم طوبي که از همان روز اول زنگ زده بود وميگفت من از وقتي رفتي ديگه نميتونم تحمل کنم وجلوي اشکامو بگيرم واينکه چند روز غذار نخوردم من نميدونم اون چرا اينقدر خودشو بخاطر من اذيت ميکنه ميبينيد با اينکه من براشون دوست خوبي نبودم چقدر به فکرم بودن باور نمي کنيد حالم خيلی بهتر شد اما ان شب که داشتم با گوشي اون دختره وخط خودم براي دوستام پيام ميدادم يکي از بچه هاي ديگه برگشته چي ميگه به من گفت : گوشي مژده بهش بده شايد مامانش بخواد براش زنگ بزنه مژده به جاي اينکه بگه خودم بهش دادم هيچي نگفت منم گفتم مژده خودش اصرار کرد ان دختره گفتم مژده چرا اصرار مي کني ان لحظه دلم ميخواست اون دخته پرو رو خفه کنم حيف که جلوي عصبانيت خودمو گرفتم کاش فقط همين حرف بود فرداي ان روز با مژده رفتيم تو بازار مژده يه صحنه هاي ديد سريع از اين بر خيابان رفت اون بر بدون اينکه به من خبر بده ، بهش گفتم چرا بي خبر ميري گفت:به خودم ربط داره گفت تو نميدني من چه ديدم (در حين عصبانيت کامل) من گفتم منو تو يه دوست هستيم 4 سال ميخواييم با هم باشيم مطمنا با هم صميمي ميشيم بر گشت به من گفت من نميتونم يه دوست صميمي براي تو باشم من فقط ميتونم براي تو (يه دوست همراه براي اينکه بري دانشگاه باشم اون لحظه شوکه شدم گريم نميگرفت فقط شوکه شده بودم رسيديم خوابگاه بچه هاي جديد امده بودند ، خيلي احساس غريبي ميکردم ومخصوصا تنهايي رفتم تو حياط به اتفاق هاي روز فکر کردم يه لحظه بغضم گرفت ويه دفعه نتونست دوام بياره وهق هق گريه کردم خوابگاه ريختن روسرم اون يکي دلداريم ميداد بعد نوبه اون يکي ميرسيد ،کلن تمامشون دلداريم دادن مژده که دل منو شکنده بود خودش حواسش شده بود که من برا چي گريه مي کنم از من معذرت خواهي کرد بعدا که حالم بهتر شد امده به من ميگه خوب من چي کار کنم من نميتونم يه دوست صميمي براي تو باشم من فقط يه کلام بهش گفتم من محتاج تو نيستم واز کنارش عبور کردم فرداي ان روز بچه ها جور ديگر با من رفتار ميکردن ، بچه هاي خوابگاه تمامشون به جز چند نفرشون چادري نبودن ميشه بگي دائم تو حياط رژه ميرفتن ، يکي با دوست پسر يکي با اوني که دوسش داره نمي دونم خلاصه کلا بيشترشون با پسر حرف ميزدن با گوشی، بعدش یا با اشک میامدن یا با خوشحالی اوضاع خوابگاه خراب بود. نميدونستم بايد چيکار کنم، بديشون از اين لحاظ تحمل ميکردم اخلاقشون کجاي دلم بذارم البته چند تا از دخترا هستن اخلاقشون خوبه ولي خوب خصوصيت بدشون اينه که کلا دنبال هوسو دوستي با پسرا هستن ، کاش فقط يه حرف بد زده بودن به من ادامه داره اگه بگم شايد زياد حوصله خوندن متن هاي منو نداشته باشين وخسته کننده ميشه اما الان خونه هستم دلم لک زده بود براي خونمون براي اتاقم، براي کامپيوترم، براي خانواده ام از همه مهمتر الان ارامش دارم دلم نميخواد کسي ارامش منو بهم بزنه من نميتونم با همه بسازم کلا شايد بگيم از دست بيشتر بچه هاي خوابگاه ناراضيم. واتاقم، هم، براي ساختمان جديد پيش ادمايي انتخاب کردم که، ارامش رو ازم نگيرن با اينکه همه رشته خودم نيستن، ولي من دنبال ارامش هستم يکي که کاري به کارم نداشته باشه وحرفاي بي خود نزنه خلاصه دوستاي گلم شرمنده سرتون رو درد اوردم با اينکه حرفا زيادتر بود ولي دلم نميخواد خسته بشين در مورد داستان عشقم که قبلا نصفشون براتون گفتم الانا نمتونم ادامش بدم برام دعا کنين تو کافينت دانشگاه يا يه قسمت ديگه کار دانشجويي پيدا کنم . بخاطر اینکه نمیتونم با بچه ها سازگار باشم خودم تنهایی میرم دانشگاه وبر میگردم از خوابگاه تا دانشگاه یه ربع هست با تاکسی نمیرم چون تنهایی میترسم سوار تاکسی بشم چند روز پش تنهایی رفتم دانشگاه،یه ماشین سه ۴ مرتبه از کنارم رد شد با اینکه میدونستم که دارن اذیت می کنن بی خیال شدم فقط صدای دوب دوب اهنگ ماشینشون میشنیدم حتی سرمو بلند نکردم ببینم که چه ادمایی هستن با چه قیا فه هایی چون خودم تنهایی میرم دانشگاه سرمو مثل بچه ادم خیلی ها مایه انس وارامششونه ولی واسه من مثل دوران مدرسه است ، من که تا حالا با حجم این همه پسر روبه رو نشده بودم وقتی وارد دانشگاه میشم مثل بید می لرزم که مبادا یکی مسخره ام کنه اخه من چادر می اندازم اگه تو دانشگاه بگردی شاید تک وتویی چادری پیدا کنی من چادرو دوست دارم حاضر نیستم تنمو نشون مرد نامحرم بدم ولی خوب نمیدونم چه جوری جلوی این همه جمعیت لات سرمو بالا بگیرم بعضی وقت ها میترسم از رو پله های دانشگاه بیافتم زمین وابرو م بره اون دفعه نزدیک بود همین جوری بشه امروز چون از صبح چیزی نخورده بودم نزدیک بود بیافتم وحالم بد بشه ولی جلوی خودم گرفتم بچه ها واسم دعا کنین که خدا هم اتاقی های خوبی بهم بده من روحیه ام خیلی حساسه با همه نمیتونم سروکله بزنم .منم واستون دعا می کنم که هر چی خیره خدا پی پاتون بزاره تقدیم به دوستای گلم باید ببخشید که به روز نشدم و اپ نکردم اخه اتفاق بدی افتاد مامان عروسمون به رحمت خدا رفت اخی نازی عروسمون چه گناه داره خدا صبرش بده این خبر اوله که توضیحش دادم خودش هستو دوتا داداش که کوچکتر از خودشه خودشم سنش زیاد نیست امسال میره پیش بابام خیلی دوسش داره گفته نمیزارم یه زره احساس ناراحتی کنه واسه همین منو ابجیم میریم خونشون البته نوبتی ۱۰ روز ابجی بزرگم ۵ روزم من من کم میمونم چون دلتنگی دارم خبر دوم زمانی که تو شهر دیگه پیش عروسمون بودم ابجی کوچیکیه زنگ زد وگفت ایدی .........مال کیه به جای اینکه شوکه بشم گفتم مگه چی شده گفت واست پی ام داده میدونید ایدی کیو میگه ایدی محسن همان کسی که روزی واسش تب میکردم واون با بی محلی هاش منو از خودش روند روزی من التماسش میکردم که اون با من بچته حالا خودش امده به ایدی من پی ام داده من خر نمیشم فقط کنجکاو شدم چرا پی ام داده ابجیم با هاش چتیده خودشو زده به اون راه گفته من فکر میکردم این ایدی به نام رضا اد کردم ابجیم جوابش میده پس اشتباه گرفتی ابجیم حالشو تقریبن گرفته بهش گفته ایدی مال دوستمه من باهاش ان میشم البته خودش میفهمه ما داریم دروغ میگیم خودش خیلی راحت خودشو معرفی کرد تو چت شمارش داد من فکر کردم خودش نیست داره دروغ میگه ولی وقتی به شمارش زنگ زدیم اره خودش بود ولی فکر نمیکردم این جوری روزی برسه که اون بخواد بیفته دنبال من البته شاید اسمش نمیزارن افتادن دنبال کسی ولی خوب به هر حال شبی شمارشو دادیم به دوستم زنگ زد بهش قراره نقش بازی کنیم من از شما دوستان میخوام بهم نظر بدین که چیکار کنم سلام خوشحالم که به وب من اومدین میخوام یه داستان تقریبا عاشقونه از زندگی خودم براتون تعریف کنم عشقی که روزی برایش هر کاری میکردم و هم اکنون جز نفرت چیزی در سینه ی من نیست فرزاد عشق من بود و منیره عشق فرزاد و من خودمم نمیدونم چیکاره بودم این وسط.... عزیزانم منیره وفرزاد اگر بدانی بعد از خدا چقدر دوستتان دارم فرزاد را بخاطر خودش ومنیره را بخاطر فرزاد دوست می دارم فرزاد از وقتی رفتی یک شب ویک روز فقط حالم بد بوده یعنی این اجازه را به خودم ندادم که حالم بد باشه(رفته دبی )
یعنی واقعا فکر میکردم می میرم گوشیمم دست بابام بود الی هم هر لحظه بهم زنگ میزدوحالمو از بابام میپرسید (قربونش برم چقدر اون شب بخاطر من اذیت شد خیلی نگرانم بود عزیز دلم از همین جا میگم خیلی دوست دارم خیلی زیاددددددد.....)![]()
![]()
![]()
جون چه احساس خوبی داشتم انگار بهترین هدیه خداوند به من بود
من هنوز حالم خوب نشده بود کامل کامل تا چند روز گیج بودم ولی دیگه تب ولرز نداشتم خداروشکر ![]()
دادشی منو ببخش اذیتت کردم همه که مثل من بیکار نیستن )
)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
چرا تو روخدا از زندگی من برو بیرون من میتونستم بهترین موقعیتا داشته باشم ولی علاقه به تو نذاشت چرا فرزاد
حس عاشقی ،حس دوست داشتن به تمام معنا ![]()
درسته زیر قول اصلیم زدم امیدوارم با لطف خدا کامل فراموشش کنم
![]()
![]()
![]()
:ادامه مطلب:
:ادامه مطلب:
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یه نفرو دیدیم شبیه فرزاد بود شبیه نهههههههههههههههه![]()
خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااابروی منو حفظ کن بخاطر عشقم دارم چی می کشم از خدا میخوام این داستان من ختم به خیر بشه ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سلامی به گرمی افتاب سلامی به سیاهی شب وسلامی به گرمی وجود دوستان گلممممممممممممممممممم
![]()
از کجا بگم از فرزاد یا از خوابگاه نه بذارید اول ا زخوابگاه بگم درسته فرزاد حرف اولو میزنه ولی بذارین اول از خوابگاهم بگم تا خیالتون راحت کنم
بعد از اینکه از اون خوابگاه موقتی رفتیم به خوابگاه جدید همون خوابگاه ۵ طبقه ای که گفتم یادتون میادددددد
ویه هال ویه حمام. به هر حال عالی بود بهترین خوابگاه تو منطقه شناخته شده بود. داشتم میگفتم وتو هر سوئیتی ۸ نفر بود وتو هر اتاقی ۴ نفر از شانس خوب یاد بد ما تا ۳ ماه ۶ نفر بودیم بعد یه روزی که من واسه مرخصی رفته بودم خونه وقتی اومدم دوتا ادم رو تخت جدید دیدم که یکدفعه یکیشون سرش بیرون اورد از زیر پتو وسلام کرد
اخه من صبح زود رسیدمم خوابگاه
اخه ۱ نفر به ۶نفر خیلی ازارم میداد من نمیتونستم از حقم دفاع کنم نه که نمیکردم زبون می کشیدم اندازه زبان بلا نسبت ......دیگه نمیگم اخه ما هم واسه خودمون شخصیت داریما ناسلامتی بهمون تو خونه میگن مهندس
بذارین خلاصه اش کنم
بچها گفتن ما دلمون نمیخواد تو بری هی امروز وفردا کردم که برم ولی بعد کم کم رابطمون درست شد ووقتی نگاهشون میکردم احساس میکردم دلم واسشون تنگ میشه نمیدونم چه احساسی بود ولی نمیتونستم ترکشون کنم
الهام با زینب زیاد رابطشون خوب نیست من خیلی سعی کردم که رابطشون خوب کنم ولی نشد در حالی که روز اول این دوتا عاشق هم بودن اما حالا ![]()
![]()
من درخفا دوسش دارم
عشق پنهانی بخدا قسم میخورم اینقدر که من به فکرشم هیچ کس دیه نیست کسی که روز تولدش هر سال خودش تنهایی جشن میگره با نوشتن خاطراتش در دفتر اینترنتیش کسی که روز تولدش روزه سلامتی واسش بگیره برید بگردید ببیند پیدا می کنین شما از گذشته من خبر ندارین نمیدونین من چه بدبختایی بخاطر اون کشیدم وقتی اون گفت من علاقه ای به تو ندارم منم به ظاهر از زندگیش بیرون رفتم ولی الان ۲ ساله خبر نداره که هنوز دوسش دارم حتی زمانی که خودش برگشت پیشم وباهام چت کرد بهش گفتم دیگه حق نداری واسه این ایدی اف بذاری با اینکه عاشقش بودم![]()
روزی که رفت ۲ روز بعدش من فهمیم اون رفته اونم توسط عشقش منیره فهمیدم
با ناراحتی تمام زنگ زدم به منشی اموزشگاه که یک اشنایی باهاش داشتم گفتم تو رو خدا من که به فرزاد دسترسی ندارم تو رو خدا یه جوری این خبرو بهش برسونین بهش بگین تا دیر نشده یه کاری بکنه اونم این خبر به منشی مغازه موبایل فروشیشون میده واون منشی که رابطه اش با فرزاد عالی بوده بهش میرسونه بعد که خبرش منشیه بهم داد گفت: گفته من خبر نداشتم مطمنین ))میبینید حتی خبر بی وفایی منیره هم من به فرزاد دادم![]()
بعد از رفتن اون تنها ارزوم بود قبول شدن تو دانشگاه
حاضر نیستم با هیچ رشته ای عوضش کنممممممممممممممممم![]()
![]()
از حالش از اینکه اون جا چه کار میکنه از خستگی هاش از اینکه چه موقعه میخوابه چه موقع بلند میشه تمام خصوصیاتش تو این یک سالی که رفته بدست اوردم ![]()
میدونم وقتی بیاد حتی نباید حتی نیم نگاهی هم بهش بکنم فقط بخاطر حفظ غرورم![]()
چون خودش خیلی راحته تازه بهم میگه تو خیلی اخمویی کسی جرات نمیکنه از پسرا بیاد دنبالت منم میگم میخوام نیاد ![]()
![]()
سلام به همه دوستاي گلم ببخشيد که نتونستم بيام تو وبتون ونظر بدم من امشب بعد از 12 روز امدم
فريبا دوستم بهم گفته
که دارم واسه دوستام تک ميزنم باور نمي کنيد براي زهرا تک زدم سريع بهم زنگ زد وباهام حرف زد بعدش الهه بعدش الهام ،
)
اولش کوتا ه ولي کم کم صداي من بالا رفت مسئول خوابگاه صداي منو شنيد خودمم تعجب کرده بودم که چرا اينقدر گريه مي کنم بعد يه دفعه تمام بچه هاي
می اندازم بالا ونگاه به هیچ عکس نمی کنم امروز اتاقی سرمو چرخوندم دیدم تمام نگاه ها به طرف منه دانشگاه برای
این گلم
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |









